تبليغاتX
من در آینه ای دیگر
 
من در آینه ای دیگر
 
 
گاه آنچه که ما را به حقیقت می‌رساند، خود از آن عاریست! زیرا تنها حقیقت است که رهایی می‌بخشد.
 
یعنی اگر سعی می کردم با ماشین چاپ گوتمبرگ یا روش حجاران قدیم این مطلب رو چاپ می کردم یا روی سنگ حکاکی می کردم بهتر از کار کردن با این سرویس بلاگفا بود. این WYSIWYG با این همه عذاب من را نمود تا این مطلب قبلی را بگذارم. یک بار که مطلب رو موقع پست کردن پروند و من دوباره مجبور به تایپ شدم و دفعات بعد هم باید کلی با تراز کردن متن و غیره ور رفت آخرشم می شه این که می بینید. از ساعت 1 پاش نشستم و الان 5 صبحه.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1390/03/19ساعت 4:41  توسط محمد حسین صمدیان  | 

مرگ، مــــــــرگ و مــــــــــــــــــــــــرگ

مرگ هم قریب ترین چیز و هم غریب ترین چیزی است که انسان در زندگی با

آن روبروست.قریب ترین چیز چونکه هر لحظه ممکن است از در وارد گردد. و غریب است زیرا ناشناخته ترین چیزی است که ما قادر به توصیفش نیستیم.

مرگ را می گویم چیز چون هیچ واژه ای نمی تواند ماهیتش را در قالب کلمه توصیف کند. مرگ مهمترین اتفاق زندگی انسان است. مرگ قطعی است و هیچ کس را توان فرار از آن نیست. همان قدر که زندگی غیر قطعی است، مرگ قطعی و سرراست است. گاه می پندارم که مرگ کسی است که همواره در انتظار من پشت دیواری پنهان است و من نمیدانم کی از پشت

دیوار بیرون می جهد.اینکه چرا راجع به مرگ نوشتم دو دلیل دارد:

1-اینکه در هفته های اخیر سه مرگ اتفاق افتاد که مرا شدیدا متاثر کرد. ناصر حجازی، عزت الله سحابی و حجت صمدیان(پسر عمویم).


 

2.     دوم اینکه در نظر دوستانم اصولا انسانی مرگ باورم. اینکه چرا  به این دلیل که به ماهیت مرگ بر می گردد. در نوشته ای از آلبر کامو در ابتدای رمان بیگانه که کامو مدتی بعد از رمان کتابش در نشریات پاریس در نقد یا دفاعیه بیگانه منتشر کرد می گوید: "مرگ مهمترین اتفاق یا چیزی است که انسان در زندگی با آن روبروست و انسان تمام امور زندگی را در معادله با مرگ و زیر سایه مرگ سامان می دهد. اگر مرگ نبود زندگی انسان طور دیگر بود." اگر کلمه به کلمه درست نباشد در معنی درست است. کتابم چندی است نزد فرهاد حقیقی است  و او هم برای مرگ حرفهایی دارد.

مرگ می تواند هم شامل مزایایی باشد و هم معایبی.

از معایبش غم و اندوه و جای خالی عزیزانی است که با هیچ چیز نمی شود جایشان را پرکرد. مانند افراد فوق. جوامع در گذر از روزهای پرحادثه نیاز به بزرگان دارند و اگر مرگ بزرگان را از ما بگیرد....

از مزایایش یکی آن که به قول ویرجیانا ولف :"شاعر می میره تا بقیه قدر زنگی رو بدونن". و البته مرگ می تواند میمون و مبارک باشد، که البته مصداق اخلاقی برای ضرب المثل ایرانی "مرگ خوبه واسه همسایه" است و آن هم مرگ از برای ظالمین و دیکتاتور ها. چنانچه سه مزیت اصلی دارد: رهایی ملت از ظلم و دست اندازی های دیکتاتور، سنگین تر نشدن بار گناهان دیکتاتور و رهایی زود هنگام از انتقام ملت و ذلیل شدن دیکتاتور چنانچه به سر صدام آمد. پس مرگ خوبه واسه دیکتاتورها. سعدی نیز در روایتش می گوید:

درويشي مستجاب الدعوه در بغداد پديد آمد.حجّاج يوسف را خبر كردند. بخواندش و گفت: دعاي خيري بر من بكن! گفت: خدايا! جانش بستان! گفت: از بهر خداي اين چه دعاست؟ گفت: اين دعاي خير است تو را و جمله مسلمانان را.

اي زبر دست زير دست آزار              گرم تا كي بماند اين بازار؟

به چـه كار آيدت جهانداري؟              مردنت به كه مردم آزادي

مرگ، خود مهمترین ویژگی و جنبه تراژیک زندگی است.  چنانچه مرگ هملت یا آشیل یا سهراب تراژیک است. مرگ ویژگی عظیم تراژدی را به زندگی اعطا می کند و گویی بدون مرگ دنیا چیزی کم داشت.

در میان کسانی که مرگش مرا بسیار آزرد مرگ احمد حیدر بیگی بود. چندی پیش که همدان بودم، فرصتی را یافتم تا به مزارش بروم. از متصدی باغ بهشت سراغ قطعه هنرمندان را گرفتم. در آنجا به جز تعداد انگشت شماری شعرا و هنرمند نه حیدر بیگی را یافتم و نه بسیار هنرمند دیگری که انتظار داشتم. نمی دانم این را هم به حساب همان تراژدی مرگ بگذارم یا نه. شعر حیدر بیگی بیش از هر چیز در گوشم زنگ می زند و ما را در این زمانه مرگ اندود قلقلک می دهد و گویی می دانست یا پیش بینی می کرد چنین زمانه ای را.

در گذر زمانه ما کتاب هایمان را به گندمی فروختیم تا سقفی یک سال دیگر برسرمان باشد ، یکسال کوتاه قدتر از پارسال، بسیار تنهاتر، واژه های پیر و یائسه و البته یک سال پیرتر شویم و به مرگ نزدیک تر.

" تنهائیت را به دوش من بگذار

به تو گفته بودم

که باد برگ هایت را خواهد برد

و برهنه می مانی

و فصل سرد به درازا خواهد کشید

گفته بودم

که تبرها همدستان آتشند

و روح بیابان در جنگل حلول خواهد کرد

و درختان بیدار را،

       سرما خواهد زد

تو،

چند سال.

روزها را بر دیوار شمردی؟

و چند سال،

اوراق فرسوده را.

در جستجوی گمشده ات کاویدی؟

در آن سال ها

گیاهان گوشتخوار

ریشه در اعماق فرو بردند

و فسیل های باستانی را نوشیدند

و تناور شدند

و دست هایشان از دریا ها گذشت

و تو،

به کاشی ها و کبوترها آویختی

که سپیده ای در راهست

تا،

کتاب هایت را به گندم فروختی

و سقفی،

که یک سال بر سرت باشد

حالا،

هزار زخم داری

که در سکوت پوشانده ای

و واژه ها،

در تو به یائسگی رسیده اند

برایت چه می توانم کرد؟

تنهائیت را به دوش من بگذار ."

احمد حیدر بیگی


 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1390/03/19ساعت 4:27  توسط محمد حسین صمدیان  | 
بدترین سرویس دهنده وبلاگ همینه. بابا این سرویس همش دهن آدم رو ... می کنه

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1390/03/19ساعت 3:36  توسط محمد حسین صمدیان  | 
همدان، شهر هزاره ها، شهر قدمت، این شهر هرچه دارد یک مرکز تفریحی درست و حسابی ندارد یا اگر دارد فضای شهر آنقدر در تعصب و سنت گرایی آلوده است که دخترانش فرصتی برای زیستن شادمانه ندارند. دلم می گیرد وقتی انبوه دختران با استعدادی را می بینم که زیر این ابر غمگینند و در آرزوی وزیدن باد به گیسوانشان. آن طور که احمد حیدر بیگی فقید در شعرش سرود:

حال که زمین
اینگونه کوچک است
و آسمان کوتاه
وصدا
در بازدمی به کاءنات می رسد
بلندگوها
با تازیانه های بزرگ
دست از رستگاری من میکشند؟
وباد آیا
به گیسوی دخترم خواهد وزید؟
و درها
اسم شب را
به آستین کوتاهم
خواهند گفت؟

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1390/03/15ساعت 17:32  توسط محمد حسین صمدیان  | 
این هم از شهر ثبات. شهری که هیچ تغییری توش دیده نمیشه. سالهاست از این شهر رفتم و هر وقت برگشتم کمتر تغییری توش دیدم. خیابانها همان خیابانها و همان مغازه ها. حتی آدم ها انگار توش پیر نمی شن. هر چند اینبار آمدنم با یک اتفاق ناگوار همراه بود. مرگ پسر عمویم حجت صمدیان که همه را در اوج جوانیش داغ دار کرد. دو کودک داشت و به دلیل بیماری قند سالها بود رنج می کشید و سرانجام همان باعش مرگش شد و همه را ناراحت کرد. چرا که جوان محجوب و باادب و مهربانی بود که آزارش به هیچ کس نرسیده بود. خدا بیامرزدش و روحش شاد.

از این حرفها گذشته دو اتفاق عجیب نظرم را جلب کرد: یکی اتمام یا شاید افتتاح پل ابتدای شهرک فرهنگیان که سالهاست از قبل از انقلاب در حال ساخت است و دیگری شروع ساخته شدن پل میدان رسالت از آن چیزهای عجیب بود که از همئان بعید است.

اما از این ها هم جالب تر دو مورد جالب است که امشب دیدم.

1 - بلوار سعیدیه بالاتر از چهار راه فاقد خط کشی است و این از آن نکات جالب است که خیابانی به این مهمی چطور خط کشی ندارد. شاید این نوعی گرایش آنارشیستی است که هر فرد خود توامان مجری قانون و پلیس و شهروند است. و نیازی به خط کشی از سوی مسئولان حس نشده است.

2- دوم یک کارت اینترنت آتی نت است که در کمال تعجب در ابتدا مرا با سرعت باورنکردنی KBPS 4.8 به اینترنت وصل فرمود و بعد از اتصال دوباره سرعت باور نکردنی 38 را تقبل فرمودند. اگر مسئولان مخابرات و بالاخص شرکت محترم آتی نت استعداد به خرج دهند می توان سرعت یک بایت در ثانیه را هم انتظار داشت.



 |+| نوشته شده در  شنبه 1390/03/14ساعت 2:56  توسط محمد حسین صمدیان  | 

یادش گرامی، حداقل برای من که تنها یک تماشاگر قرمز فوتبالم و چندان هم درگیر فوتبال نیستم مرگ ناصر حجازی تاثر برانگیز بود.

یک هفته از رفتنش می گذرد و من هنوز دپرسم. هربار که تصویرش را می بینم غمی گران بر دلم سنگینی می کند و تنها حرفم می شود یه کلمه: "ای داد". داد از غم ازدست دادنش.

نه فقط به خاطر اسطوره بودنش و افتخاراتش و ...، حداقل میان انبوه مربیان فوتبالی که اکثرشان همانند ناصر نبودند. ناصر حجازی جزو تک خال ها به لحاظ اخلاقش بود.

حداقلش از آن دست مربیانی نبود که سهمشان را از قرارداد بازیکن می خواهند و..... نمی دانم چرا این قدر نمادین با سقوط پاس همدان به دسته اول و پایان لیگ پرهیاهوی مان مرگش اتفاق افتاد.

هنوز صدای تماشگرنماهای استقلال در چند فصل پیش در گوشم زنگ می زند. همان بازی که ناصر حجازی را مجبور کرد بازی بعدش را از سکوی تماشاگران و با تلفن همراه تیمش را هدایت کند. فکر کنم لیگ 86 بود.

با انکه قرمزم از بدبیاری استقلال (و البته نه ساخت و پاخت پشت پرده پدر خوانده ها!) آنهم در لوای مربیگری ناصر حجازی خوشحال نبودم. در هر حال سرطان او را برد، و چه غمبار برد.....!

غم امانم نمی دهد، فقط امیدوارم که این سرطان مافیای فوتبال، همه فوتبال ما را از ما نگیرد. چنانچه غم این فوتبال نافوتبال که پولش گرگ ها روانه لیگ کرده ناصر حجازی را از ما گرفت شاید.... و پاس تهران را با آنهمه افتخار روانه دسته یک کرد. فوتبالی که فوتبالی ها در ان هیچ نقشی ندارند. هستند مرباینی امثال ناصر خان که اصل را فدای مصلحت نتیجه نکرده اند و غریبند و خانه نشین برخی. شاید شاغلام، مجید جلالی از آن دسته مربیانند که حداقل اهل تبانی و اسکونت قرارداد بازیکن نیستند ....

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1390/03/11ساعت 0:2  توسط محمد حسین صمدیان  | 

چندی پیش این مطلب را نوشتم اما دلم نیامد آن را بر روی وبلاگم قرار دهم. شاید از همان جهت که این را نوشتم و به فکر آنکس دیگر بودم و نخواستم برنجد.

این را برای این می نویسم که خواهی نخواهی کم کم دارم وارد 30 سالگی ام می شوم و با پنجاه سالگی بسیار کمتر از اولین تولدم فاصله دارم. معادل 2/3 زمان کنونی که به اینجا رسیده ام. البته به لحاظ کیفی شاید کمی فرق کند فرق کردنش را آینده می داند.

نمیدانم در زمان 50 سالگی ام آیا این سرویس همچنان فعال خواهد ماند یا اینکه تا آن زمان این سرویس با کلی از اطلاعات بشری اش فرو خواهد پاشید؟ در هر حال این مسئله چیزی از صورتش نمی کاهد. این که در یک کلام امیدوارم....

امیدوارم اگر 50 ساله شدم و در سراشیبی 50 سالگی افتادم برضد آزادی و انسان نه کاری کنم و نه بنویسم.

این کل همه اثبات آن چیزی بود که می خواستم بگویم. همه اثبات قضیه که چون برنامه نویسم و ریاضیات را دوست دارم می گویم اثبات.

سالهاست دوستی دارم یا داشتم که برایم از آزادی و توسعه انسانی و ... می گفت. و حالا چندی است که به قول خودش در سراشیبی 50 سالگی افتاده و آخرین مطلبش بر ضد همان آزادی و انسان و ... بود. از همان دست حرف های سنت گرایانه پدربزرگی...

نمی دانم آیا ما ایرانی ها را از این سنت و حس نوستالژیک گریزی هست یا نه؟

از همان حرف های همیشگی که یادش بخیر.... قدیما...!

و البته هویت چهل تکه ما که جز تناقض در گفتار و کردارمان چیزی نمایان نیست.

زمانی حرفی را می زنیم و بعد یادمان می رود و همان کار را که خودمان کرده ایم بر سر دیگری فریاد می زنیم و می گوییم ....

محکوم کردن دیگران وقتی در موقعیت شان نیستی ساده است. همان ضرب المثل سرخ پوستی یا آفریقایی شاید....

همان حرکت را هزار بار بدتر خودت مرتکب شده ای و ذره ای دیگری را درک نمی کنی.

امیدوارم حال که 10 سالی است احساس می کنم یک لیبرال هستم و همه غم و دغدغه ام آزادی و انسان است وقتی در 50 سالگی قرار گرفتم درگیر هزار گیر سنت و اخلاق و ... نشوم و آزادی را برای فرزندان و... محدود نکنم. همان آزادی که از ما دهه 60 ی ها دریغ فرمودند و حتی یک سشوار کشیدن به کلی دعوا می انجامید و په برسد به دوست دختر و .... اوه یک بوسه.

همان سنت تک محوره ای که دیگری در آن جایی ندارد همواره می پندارد اول و آخر ماجرا خود جنابعالی اش است. همان حرفی که مولانا با تمام عظمتش درک نکرد و دیکتاتور گونه گفت:

"هر کسی از ظن خود شد یار من"

همان فرهنگی که هنوز هنوز است درگیر خودمحوری یگانه خود و منیت است. و البته بزرگترین فرقش با غرب در همین خلاصه شد: دیگری

 |+| نوشته شده در  جمعه 1390/01/26ساعت 2:40  توسط محمد حسین صمدیان  | 

آندره مالرو هنرشناس، سیاستمدار، جامعه شناس، رمان نویس و متفکر فرانسوی.

 بزرگترین نویسنده فرانسه در قرن بیستم به گواه فرانسوا موریاک و از نظر لوسین گولدمن از تأثیر گذارترین نویسندگان اروپای غربی است

.

اثر بزرگش امید بیش از هر چیز نمایانگر خصلت ذاتی و اثر گذارش است. آنجا که داستانی واقعی را روایت می‌کند که خود در بطن اصلی ماجراست. در میان دهشتناک ترین و خونبارترین دوران تاریخ اروپا و جهان معاصر. در میانه دو جنگ خونبار جهانی و در جنگ سرنوشت ساز داخلی اسپانیا. آنگونه که بعدها صحت نگرانی‌ها و کابوس مالرو بعد از پیروزی فاشیستها به رهبری ژنرال فرانکو رنگ واقعیت می‌گیرند و همه به درستی پیش‌بینی وی پی می برند.

در میانه سالهای میانی دو جنگ رهسپار اسپانیا می‌شود و تا مانند دیگر نویسندگان هم عصر و هم فکرش آخرین بارقه های امید برای پیروزی انقلابی کارگری-آنارشیستی را نجات بخشند.

در پی  انقلابی کارگری در اسپانیا به سال 1933دولتی روی کار می آید که در پی ایجاد قدرتی نامتمرکز است، جمهوری نوپای مردمی-کارگری در همان ابتدا توسط فاشیستها و نازی های ایتالیای موسولینی و آلمان هیتلری مورد تهاجم قرار می گیرد. این یک تهاجم مستقیم نیست. در این میان فاشیستها اسپانیایی به کمک اسلحه های آلمانی و ایتالیایی به رهبری ژنرال فرانکو در پی کودتایی در صدد زدودن جمهوری مردمی هستند. در این جاست که بسیاری از مردان آزادمنش از سراسر جهان منجمله چین وژاپن در آسیا ، فرانسه و انگلستان و بلژیک  در اروپا تا آمریکا و شیلی به اسپانیا می شتابند.  در برابر آنها دولتهای فرانسه ، انگلستان و آمریکا قرار دارند. دولتهای غربی(طرفدار دموکراسی) که به تعهد عدم دخالت در اسپانیا که با دول ایتالیا و آلمان به رهبری موسولینی و هیتلر بسته شده پایبندند و هیچ کمکی به اسپانیا ارسال نمی دارند. در آنسو هیتلر و موسولینی هرچه دارند به فاشیست های اسپانیا کمک می کنند. ایتالیا 30 هزار مسلسل و دو لشکر پیاده و دو گردان تانک روانه اسپانیا می کند و کمک مالی هشت میلیارد لیره. هیتلر سه اسکادران هواپیما، 16000 آلمانی شامل سرباز، تکنسین و مربی، چهار گردان تانک و پانصد میلیون مارک. در این سو دولت مرکزی ضعیف می باید از جمهوری نوپا حمایت کند در این شرایط است که مالرو به کمک می شتابد. زندگی در فرانسه آباد را رها می کند و روانه جنگی نابرابر می شود. آنگونه که خود می گوید: "این جنگ زندگی و نابودی است." در این میان نویسندگان بسیاری هستند که با مالرو در یک جبهه اند. از آن جمله جان دوس پاسوس و ارنست همینگوی  از آمریکا(نویسنده رمانهای پیر مرد و دریا، زنگها برای که به صدا در می آیند1،)آرتور کستلر، استیون اسپندر، لویی مک نیس، کرستوفر کادول و جورج اورول از انگلستان(خالق رمان مزرعه حیوانات و 1984)، ژرژ برنانوس و سنت اگزوپری(خالق شازده کوچولو) از فرانسه، ایلیا ارنبورگ از شوروی، پابلو نرودا از شیلی.

در این میان مالرو با دست خالی و با کمک سخنرانی هایی در انگلستان و فرانسه و کمک افراد خیر موفق می شود نیروی هوایی اسپانیای آزاد را با شش فروند تشکیل دهد. خود نیز سمت فرماندهی را به عهده می گیرد و با کمک خلبانان داوطلب موفق می شود سه سال فاشیستها را دم دروازه های مادرید متوقف نگه دارد. کاری که مالرو می کند عظمت امید او را آشکار می سازد.  هیچ کس در آن زمان نمی توانست باور داشته باشد که قدرت عطیم فاشیست ها مهار شدنی است. رمان "امید" داستان نبرد خود اوست در حالی که خود به عنوان فرمانده نیروی هوایی در مرکز داستان قرار ندارد.

بهر صورت مادرید شکست می خورد و دولت دموکراتیک کارگری فرو می پاشد و زنرال فرانکو سی سال و اندی دیکتاتور اسپانیا لقب می گیرد. بعد از شروع جنگ دوم به دست هیتلر همه به پیش بینی های مالرو پی میبرند که اسپانیا را میدان آزمایش اسلحه های هیتلری می دانست. چه بسا اگر فاشیست ها در اسپانیا پیروز نمی شدند جنگ دوم جهانی هرگز شکل نمی گرفت.

مالرو بعدها در هیئت وزیر در فرانسه هدایت دو وزارت را عهده دار می شود و در جنگ هندوچین نیز شرکت می جوید. او را فیلسوف، سیاست مدار  و هنر شناسی امیدوار لقب می دهند. چند کتاب می نویسد که امید و ضد خاطرات از آن جمله اند.

او بیش از هر چیز زندگی و امید را پاس می داشت. و زندگی را نبردی می دانست.

وقتی به زندگی خودمان نگاه می کنم گاهی باور دارم که بیش از اندازه لوس و کم تحمل هستیم. زمانی که مالرو توانست با امکاناتی کم در اسپانیا کاری بزرگ انجام دهد، ما با انبوه امکاناتی که داریم چرا نتوانیم زندگی خودمان را به سامان بریم. ناامیدی ما بیشتر به ایمان ناقص ما به روح زندگی برمی گردد. زندگی در خود چیزی دارد که ارزش زیستن را دارد و تنها زندگی است که آن به اصطلاح چیز را دارد. انسان هایی مانند او به دنبال جهانی سالم تر برای زیستن بودند. ما نیز به نوبه خود می توانیم به روح زندگی و وجود یگانه خویش ایمان داشته باشیم. در جایی جمله ای از لورن آیزلی خواندم که نوشته بود: "اگر بتوان همچنان تاری به ستاره ای تنید، حتی یک عنکبوت هم ار افتادن و مردن بازمی ماند." و به دنبال آن لئو بوسکالیا نوشته بود: "هستند میان ما کسانی که همچون عنکبوت از تنیدن باز نمی مانند، حتی زمانی که دست کشیدن از امید از هر کار دیگر عاقلانه تر است. اگر چه ریسمان ما سست و نازک باشد، باز می تواند با خوش بینی و کنجکاوی و شگفتی و عشق وآرزویی صمیمانه در سهیم کردن دیگران در سفری به ستارگان تنیده شود. زیرا ستاره ای که آرزویش را داریم انسانیت کامل برای همه است." به راستی زندگی ارزشش را دارد. در نهایت به جمله ای از مالرو اکتفا می کنم: "زندگی هیچ ارزشی ندارد ولی هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد."

______________________________________________________________________________

پی نوشت

1-      رمان "زنگها برای که به صدا در می آیند" اثر ارنست همینگوی داستانی پیرامون جنگ داخلی اسپانیاست.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/19ساعت 23:48  توسط محمد حسین صمدیان  | 
دوست گرامی و استاد ارجمند، مطلب تان را خواندم، بی‌آنکه مخاطبش باشم که مخاطب سالهاست رفته. بی‌آنکه بدانم چه می‌خواهید بنویسید از قبل در ذهن خودم آماده کرده بودم تا نه در پاسخ که در باد فریادی بزنم. زیرا مخاطب هم شمایید و هم همه کس. این را پاسخی به نوشته خود ندانید دردی است از ته دل. با آنکه می‌ترسم همچون یحیی صدایم در باد گم شود آنگونه که گلایه ام هرگز درک نشد و هرگز درک نکردند.

در مطلب تان به زمان اشاره کردید و خیام :


صبح است دمی با می گلرنگ زنیم/ این شیشه نام و ننگ بر سنگ زنیم/

خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح/ کاین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم


نمی‌دانم چرا یاد نوشته‌ای از ژیل دولوز افتادم به نام فرمول شگرف هملت: زمان لولا ندارد.”

آری حال می‌فهمم که چرا زمان لولا ندارد.

آنچه می‌خواهم بگویم این است که به قول شما ما شرقیان که از آزادی هیچ گیرمان نیامده و آزادی ما را آیس پکی کرده و بعد از آن آروغ زده ایم و گران سنگ‌ها هم جذب مان نکرده اند و هزار گلایه دیگر... تو گویی نه تقصیر آزادی است و نه تقصیر عصر دیجیتال و … .

نه ما فرمول را اشتباه فرا گرفته‌ایم گاهی احساس می‌کنم انسان‌ها پنداشته اند لولای زمان خودشانند. پاک از یاد برده‌ایم که در اینجا نیز حافظه کوتاه مدت ما به یاری ما آمده است.

آری این حافظه تاریخی که نداریم حسابی کار دستمان داده. نه عشق آیس پکی و نه رسانه دیجیتال و بلوتوث.

یاد خاطراتی افتادم که امیدوارم گره از ماجرا باز کند. سالها پیش دوستی داشتم که بس ارادتمند اویم. در گذر سالهای تحصیل روزها و شب هایی با او سپری شد. روزی بارانی مرا ملطفت خود کرد تا بسیار راجع به هنر و زیبایی شناسی در روزی بهاری در کوچه‌ای باریک بحث کنیم. روزی دیگر عقده از ذهنم گشاد تا فرق میان توتالیتاریسم و میلیتاریسم را بدانم و دیگر روزی با کتابی نحیف در شب عیدی مبارک انقلابی در من شعله‌ور کرد. نمی‌دانم چه شد که کتاب کار خود را کرد.

بارها با او سخن گفتم و او از آزادی گفت. در هر حال در میان کوچه های باریک در راه خانه دوستش، دوست من مرا با خود برد و من تا اکنون گویی اسیر او ماندم. بی دلیل نیست که حرفهایش چنان در من اثر کرد که همچون نوار ویدئو در ذهنم ماندگار شد. نام کتاب تام پین بود و یادگار آن کتاب نام کتابی بود به قلم همان تام پین به نام عقل سلیم.

همان بس که سه سالی در جستجوی کتاب بودم هر کتاب فروشی را در جستجویش کاویدم. دیگر تخم آزادی در من کاشته شده بود و من بخشی از بهترین سالهای زندگی را صرف مطالعه فلسفه غرب کردم. سالهایی که در عین سختی در غربت و عسرت اقتصاد دانشجویی می‌توانست به خوشی و خوشگذرانی تلف شود.

توکویل، جان استوارت میل، بنتام، هیوم، ادام اسمیت، کانت، چامسکی و …. هزارن دیگر. سه سالی در جستجوی عقل سلیم تام پین را در اینترنت و کتاب فروشی های تهران بودم. از گذر حادثه بسیار کتاب‌های دیگر را یافتم. اما در عصر یک روز سرد در کتاب فروشی نقلی در خیابان کریمخان از فروشنده کتاب عقل سلیم را خواستم. فروشنده با چشمان گرد سر تکان داد

از سر وقت گذرانی و کنجکاوی کتاب‌های کتاب فروشی را سیر می‌کردم که در میان انبوه کتاب‌های فلسفی پرطمطراق و قطور هگل و مارکس و هیدگر، فوکو و دریدا، هرمنوتیک و … بدن نحیف عقل سلیم همچون خود تام پین ساکت و مظلوم آرمیده بود و درشت بر قامت استوار لاغرش نوشته بود: “عقل سلیم”.

کتاب را بزحمت از میان همسایگان قطورش بیرون کشیدم. چنان که گویی او را دو دستی چسبیده بودند. به فروشنده نشانش دادم از تعجب شاخ درآورد. کتاب را 2000 تومان خریدم. آنرا در یک روزی خواندم و به دوستم رساندم که خواهان کتاب بود. بعد از آن جان استوارت میل و توکویل و … را خواندم. از آن‌ها یک چیز یافتم و آن یک کلمه بود:”انسان”.

آنچه که تام پین را برآن داشت تا بنویسد: “خورشید هرگز بر آرمانی متعالی تر از این نتابیده است. این آرمان یک شهر، کشور یا قلمرو پادشاهی نیست بلکه آرمان یک قاره است”. و آنچه که امروز انقلاب کپرنیکی کانت و بیکن قلمداد می‌کنند، که کپرنیک مدعی چرخش زمین به دور خورشید شد و کانت و بیکن انسان را مرکز قرار دادند.

قصد بازگویی تاریخ فلسفه غرب را نداشتم بلکه هدفم بازگشایی فرمول هملت بود. استاد گرامی سی سال و اندی است آزادی را میدان کردیم و دورش چرخیدیم اما یادمان رفت بدن نحیف انسان را با تمام کاستی هایش در جایی بگذاریم و دورش بچرخیم. که هر آنچه از عدالت و آزادی و رفاه فریاد می‌زنند و میخواهند بهشت بسازند برای همین انسان است و ما اصل را از یاد بردیم.

زمانی دور عدالت طواف کردیم و زمانی دور آزادی و …. درنیافتیم چرا روسو یا ولتر در پی آموزش عمومی جامعه بودند.اینکه در پی تعالی انسان بودند تا جامعه‌ای متعالی بسازند. به همین دلیل بود که ارسطو شاگرد افلاطون بود و افلاطون شاگرد سقراط و هابز شاگردی چون جان لاک داشت و جان لاک هیوم را پروراند. آنگاه که بوعلی سینا در پی یافتن دانش سوار بر اسب در تاخت و تاز بود. دمی آسوده نشد و همت نگماشت تا آکادمی بسازد تا امثال بهمنیار را که شاگردش بودند بپروراند تا راهش پر رهرو بماند. از شاگردش تنها نام بهمنیار برایم به خاطر مانده که نیم بند انگشت سینا هم نشد.

شاید در جستجوی زمان از دست رفته بود. از شاگردان دارلفنون هم امیرکبیر دومی بیرون نیامد چنان که خیام دومی نمی شناسیم.

اما آنسوی جهان محور حول چیز دیگر چرخید. بی دلیل نیست 10 سالی است که گوشمان به واژه جامعه مدنی آشنا شده است یا هنوز بعد از 100 و اندی سال نتوانسته‌ایم ساختاری به نام دولت-ملت بسازیم و حقوق بشر واژه غریبی است. آنچه یافتیم چیز دیگر بود و در این میان انسان گم شد.

در حالی که 200 سالی هست که جامعه مدنی وارد فرهنگ اروپا شد من از نامیدن جامعه به کلونی انسانی مان ابا دارم. انسان را نیافتیم تا پیوندی باشد میان من و تو تا ما شویم. این را گسترش دهید، حال در می یابم که چرا اکثر کارهایمان انفرادی است. بی دلیل نیست که در رشته‌های انفرادی مدال آور بودیم، همین چند ماه پیش بدون حتی یه موفقیت تیمی.

شاید از همین روست که اگر به پشت اسکناس 100000 ریالی نگاهی بیاندازید شعر سعدی را اینگونه می یابید:

بنی آدم اعضای یکدیگرند/که در آفرینش ز یک گوهرند

نمی‌دانم این کمدی تاریخی است که نمیدانیم سعدی کدام را سروده "از یک پیکرند" یا "از یکدیگرند".

اما غربی‌ها انگار درستش را بر در سازمان ملل نوشتند.

زمان را کاویدیم در جستجوی هرچیز جز انسان. آنگاه که خیام در پی صبحی دیگر بود تا شادکام به شب برساند، نیوتون در آنسو به سیبی در یافت که دو ذره همدیگر را می ربایند حتی اگر دو دانه شن باشند:




این فرمول دوم را به نام فرمول شگرف نیوتون می نامم. که نیروی جاذبه میان دو ذره به جرم m1 ,m2 را براساس فاصله r و ثابت G رمز گشایی می کند. آنچه ما از این فرمول برداشتیم m2 بود که با نادیده انگاشتنش نیروی F همواره و همواره ثابت است.

حال باید اطمینان یافت دو ذره شن همدیگر را می ربایند یا همان یک دانه کافیست؟

در نزدیکی همکارانم خانواده ای را می‌شناسم که کودکی بس با استعداد دارند. اما تمام نمره های کودک در پنجم دبستان 3 و 5 و6 است. پدرش از من خواست تا کودک را در ریاضی یار کنم. آنچه یافتم این بود که پدر و مادر کودک به لطف مدارک بلند پایه دولتی درآمد عالی دارند اما وقتی برای کودک ندارند. پدری که از قضای نماز جمعه اش هم می ترسد و دائم در جستجوی زمان از دست رفته برای عبادت است و مادر که هر ماهی چند صد هزار تومانی برای لوازم آرایش و عطر و ادکلنش خرج می‌کند و هر شش ماهی چند میلیونی خرج مبلمان خانه می کنند. اما دریغ از ثانیه ای که کودک را در آغوش گیرند و گوش دهند کودک چه می گوید. من گوش شنوای کودک بودم و درک کردم که چه استعداد شگرفی دارد. و صد افسوس که او در زمان از دست رفته پدر و مادرش گم شد که هر دو در پی چیزی بودند. یادشان رفت که بزرگترین ثمره زندگی‌شان گم شد تا آن‌ها گره از عقده‌های گذشته بگشایند.

لپ کلام اینکه زمان ما را با خود برده است.

باری چند سال پیش به سفری در دل کویر رفتم. حاشیه کویر لوت را در طبیعت درختان گز بسیار زیبا و دلربا یافتم. و ما نیز همچون درخت گز بر فراز تپه های کم ارتفاع، استوار و ناراست قامت ایستاده ایم. سازگاریم و مقاوم. طبیعت سخت کویر هم نمی‌تواند از ریشه برکندمان. اما نه خاک را حاصل‌خیز کرده‌ایم و نه سایه درست و حسابی داریم. آنقدر هم تک افتاده‌ایم که جمعیت مان هم جنگلی حتی تنک را هم نساخته تا کلونی از جانوران را سکنی دهیم.

تک افتاده مقاوم ناراست قامت.

شاید به همین دلیل است که فردوسی اسفندیار را در شاهنامه به تیری از درخت گز در دو چشمش به دست رستم از پا در می‌آورد تا تنها رویین تن ایرانی از چشم که نشانه بصیرت است بمیرد و او حتی تراژدی را هم شکل نمی‌دهد چرا که او را بدست رستم می‌کشد نه همچون زیگفرید و آشیل به دست دژخیم دون.

تقصیر را همچون محسن نامجو گردن جبر جغرافیا می اندازم. و به نفوذ غرب امید بسته ام تا شاید به کمک علم ژنتیک آن ژنی را که شاید IRTGC-5481A بنامند را در مایافته و شاید درمانش کنند.

چندی سال قبل در کتابی خواندم که چشمان تصاویر توکویل غمگین و زیبا تصویر شده اند. به گفته نویسنده او نگران آزادی بود اما اکنون می‌فهمم که او نگران انسان بود آنگاه که می نویسد:

به عقب بنگرید. به کودک در آغوش مادرش بنگرید، ببینید جهان خارج ابتدا چگونه در آیینه هنوز تیره ضمیر وی نقش می‌بندد. اولین چیزی که توجه او را بر‌می‌انگیزد در نظر بیاورید. به نخستین واژه‌هایی که نیروی خفته اندیشه وی را بیدار می‌کند گوش فرادهید و سرانجام تلاشهای او را پیش چشم آورید. تنها در این صورت می‌توانید ریشه اغراض، عادات و امیالی را که بر زندگی او حکم خواهد راند دریابید. درون گهواره انسانی کامل خفته است.”


این مطلب را برای دوستی نوشتم که در وبلاگش مطلبی با عنوان" یک دانه شن برای جاذبه کافیست" گذارده بود

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1389/11/07ساعت 1:27  توسط محمد حسین صمدیان  | 
هر تلاشی در جهت یکدست کردن خواسته ها و نیازهای جامعه و نیز همسان کردن اندیشه ها و زدودن انذیشه های متفاوت، هرچند اندیشه های به ظاهر مخرب و ارتجاعی، به نوعی از استبداد و دیکتاتوری می انجامد. در عین حال نه تنها مجالی برای آزاد سازی و تعالی اندیشه های دگرگون را در جامعه سبب نمی شود بلکه از ارائه فرصتی آزاد برای اعتبار سنجی و شناخت اندیشه ها و گرایشات متفاوت جلوگیری به عمل می آورد.
این مسئله در دراز مدت باعث ایجاد و تشدید افکار و گرایشات افراطی در جامعه می شود و این اندیشه های ارتجاعی به آن دلیل که در فضایی آزاد امکان و مجال مطرح شدن نیافته اند، در آینده اگر این دسته از افکار مجال حضور بیابند بالطبع به علت عدم آشنایی جامعه، این مسائل و گرایشات با استقبال مواجه می شوند. این مسئله در صورت وجود پاره ای از مشکلات ار قبیل مشکلات اقتصادی که در دراز مدت حل نشده اند، مشکلات اجتماعی یا سیاسی فراگیر می تواند فراگیر شده و به غوطه وری هر چه بیشتر جامعه در گرایشات ارتجاعی بیافزاید. نمود واقعی این مسوله را می توان در ایتالیا یا آلمان عصر نازی یا فاشیسم مشاهده کرد. نمود کامل تر این مسئله در عراق، افغانستان و سایر کشورهایی از این قبیل در حال اتفاق است.
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1389/11/07ساعت 1:14  توسط محمد حسین صمدیان  | 
 
  بالا